جشن تولّدی بی نظیر (قسمت اوّل)
دسامبر 12, 2007
هو الرّحمن
صبح روز چهارشنبه 14/06/1386به هنگام استراحت میانی درس طراحی زبان ها در تایپ و تکثیر دانشگاه
بانگ تلفن همراه جوانک به هوا خواست! پاسخ می گوید:
سلام علیکم بفرمایین؟
یکی از یارانِ نزدیکش بود، عجول بودن یار از لحن و سرعت سخن گفتنش هویدا بود! پس از سلام و احوال پرسی کوتاه :
_ اون اردویی که گفته بودم ردیف شد! 16 آذر راه می افتند! اسمت را رد کنم!؟
جوانک با لحنی تمسخر آمیز خطاب به یار خود عرضه داشت:
خوب 16 آذر که فرداست بنده خدا!
_ اِ … راست میگی!؟ خوب آره فرداست! میتونی بیای؟
جوانک آشفته می شود از طرفی مدّتها در انتظار این اردو بوده است و از طرف دیگر درس و دانشگاه مجالی برای رفتن به اردو را به وی نمی دهد! با لحنی یأس آلود و در حالی که هنوز تصمیم خود را اتّخاذ ننموده مقصد اردو را از یار جویا می شود:
مقصد همون اصفهانه دیگه؟
_ نه ،قرار شده ببرنتون قم، جمکران! اِ پس قرار بود اصفهان باشه! چی شد!؟
_ خوب دیگه اینجوری شده! حزن و حسرت در سیمای جوانک موج می زند! پس از چند ثانیه سکوت:
نه! من نمی تونم بیام! درس دارم!
یار مهربان که عجله ی بسیاری داشت و می بایست سایر یاران را نیز مطلع می کرد، بدون هیچ اصراری گفت:
- خیلی خوب پس نمی تونی بیای!؟ پس فعلاً خداحافظ!
ارتباط قطع می شود، جوانک به فکر فرو می رود به راستی که از این اتفاق دلگیر می شود! به فکر فرو می رود! در این لحظات با خود می گوید:
اَ تو این قدر دلت زیارت می خواست،حالا که طلبیده میخوای نری!؟
خوب درسها رو چه کار کنم!؟ ترجمه ی پایگاه داده را شنبه باید تحویل بدم!؟
خوب امشب میشینی تا هر موقع که بشه تمومش می کنی!؟صبحم عازم میشی!؟
باشه! اینم حرفیه! پس میرم!
خوب یا علی سریع زنگ بزن که جاتو نگیرن!
کلنجار جوانک با نفسش به درازا نمی کشد پس از دقایقی با یار مهربان مرتبط می شود و مانند تشنگان جویای آب با سرعتی معادل 200 اسب بخار مکالمه را آغاز می کند:
سلام،ببین کی بر می گردین!؟ کیا هستند!؟ خودت نمی آیی!؟
_ جمعه شب انشا الله! چرا من و یار مهربان شماره 2 هم میآییم! الآنم می خوام زنگ بزنم به یار مهربان شماره 4 ببینم میاد!؟
مکالمه به نقطه ی پایان خود می رسد.جوانک مسرور است! سر از پا نمی شناسد!
به سمت کلاس می رود، وارد می شود، استاد هنوز به کلاس وارد نشده! استاد وارد کلاس می شود،درس را آغاز می کند،کلاس به پایان می رسد! جوانک با سرور به سمت ولایت باز می گردد! سر انجام چهارشنبه نیز با اتفاقات ریز و درشت مربوط به خود رو به زوال می رود!
آری شب از نیمه گذشته است ولی جوانک همچنان بیدار است!عقربه های ساعت از بزرگ به کوچک به اعداد سه و یک اشاره می کنند!جوانک برای خواب محیّا می شود،جوانکِ خسته با انتظار طلوع به خواب می رود!
هنگام اذان است. بانگ هشدار تلفن همراه به گوش می رسد:
دودورودورودودورودودرودرودود…
جوانک در حالی که هنوز خستگی را از تن به بیرون نرانده به پا می خیزد! برای نماز محیّا می شود! با خدای خویش نجوا می کند! غسل زیارت را فراموش نمی کند! لباس ها را با لباس مناسب تعویض می نماید!
تنها توشه ی راهش یک مسواک و یک خمیر دندان است، این عادت اوست که با توشه ای سبک به سفر می رود! این دو را در جیب کت خویش می نهد و راهی می شود!
یار مهربانی دیگر (یار مهربان شماره 3) را در جمع یاران مهربان مشاهده می کند! مشعوف می شود! پس از سلام و احوال پرسی با سه یار مهربان به سمت محل حرکت عزیمت می کند!
یک همسفر آشنای دیگر با چشم جوانک برخورد می کند! جوانک با وی سلام و احوال پرسی می کند! البته در دل از همسفر بودن با وی احساس خوشایندی ندارد. چرا که این همسفر جدید در رده ی سنّی بالاتری قرار دارد! و…جوانک به تلفن همراهش می نگرد. آری گوشی از شاژ تهی است! و شارژگر را نیز به همراه نیآورده! خطاب به 3 یار مهربان می گوید:
وای گوشیم شارژ نداره شارژر را هم نیاوردم! خیلی بد شد!
_ یار مهربان شماره 1:خوب برو بیارش!
نه دیگه دیر میشه بیخیال!
_ یار مهربان شماره 2:آره حالا از یکی قرض می گیری!
جوانک افسوس می خورد!؟ با نبود گوشی خود را از ثبت لحظات محروم می داند!
ساعت 10:20 است بالاخره اتوبوس به حرکت در می آید! همه در ظاهر از تأخیر در حرکت ناراضی و ناراحتند و در دل راضی و خوشحال از …
جوانک در طول مسیر به موارد زیادی فکر می کند! همچنین از خود می پرسد: آیا به درستی لایق چنین سفر مبارک و میمونی بوده است!؟ و …
ظهر است. مؤذن(یار شماره ی 2) بانگ سر می دهد! اتوبوس به اوّلین عبادتگاه در راه می رسد!
پس از تخلّی و ادای فریضه ی ظهر و عصر به حرکت خود ادامه می دهد! یار مهربان شماره 1 طبق روال همیشگی به شکار و ثبت لحظات می پردازد!
شارژ گوشی جوانک رو به زوال می رود! زوال به کمال می رسد!جوانک بانگ سر می دهد:
شارژم تموم شد!
عقربه های ساعت از کوچک به بزرگ به 2 و 3 اشاره می کنند! گنبد طلایی حضرت معصومه (س) به چشم می خورد.
سکوتی همراه با فضایی معنوی اتوبوس را فرا می گیرد! زمزمه های به گوش می رسد:
السلام علیک یا فاطمة المعصومه
صلی الله علیک یا فاطمة المعصومه
یا فاطمة اشفعی لنا فی الجنه و…
جوانک نیز زیر لب سلام می دهد!پس از دقایقی اتوبوس به محل اسکان که ظاهراً مسجدی کم مشتری است می رسد! اتوبوس از زائرین خالی و مسجد از زوّار پر می شود!
ادامه دارد…
دل نوشت:
این عکس حرم را خودم با تلفن همراهم گرفتم! حتماً می پرسید چه جوری!؟ تو که همراهت شارژ نداشت!؟
یا اینکه این هایی که گفتی چه ارتباطی به جشن تولد داشت ؟
مطمئن باشید هیچ سؤالی بی جواب نمی مونه! منتظر قسمت دوم داستان باشید!
پی نوشت:
راستی یادم رفت تبریک بگم.امروز سالروز ازدواج امام علی (ع) با حضرت زهرا (س) بود!
مبارک باشه!
خوندن ماجرای این ازدواج رویای خالی از لطف نیست، پیشنهاد می کنم حتماً بخونیدش!
ازدواج زوجی الهی (منبع: سایت صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران)
10 Comments Add your own
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed







1.
حسین | دسامبر 13, 2007 at 5:10 ق.ظ
سلام تکرنگ
راه افتادی …
ضمنا اِصرار درست است نه اِسرار
منتظر قسمت دوم هستم.
خداحافظ
جواب:
سلام حسین جان!
از توجه و همراهی شما دوست عزیز سپاس!
اشکال اصلاح شد!
خدا نگهدار!
2.
mohammad | دسامبر 13, 2007 at 8:54 ب.ظ
سلام
اول از همه زيارت قبول
بعدش خاطره ي جالبي بود
بعدش اي كاش يار مهربان 5 جوانك هم بود
و در آخر سوغاتيه ما چي شد؟
جواب:
سلام محمّد عزیز!
قابلی نداشت! سپاس!
انشاالله دفعات بعدی!
سوغاتی….!؟ حالا شما تشریف بیارید منزل!؟ ما همه جوره در خدمتیم!
3.
محبوبه | دسامبر 15, 2007 at 4:28 ق.ظ
سلام
ممنونم که به من سر زدید خیلی از مطالبتون خوشم اومد بازم به من سر بزنید خیلی خوشحال می شم باور کنید
منجم کوچولو
جواب:
سلام!
خواهش میشه! حتماً! باور می کنم!
سپاس!
4.
حسین | دسامبر 16, 2007 at 11:25 ق.ظ
پس قسمت دوم را بزن
جواب:
تا چهار شنبه طاقت بیار حسین جان!
5.
چشم غمگین | دسامبر 16, 2007 at 12:19 ب.ظ
تا به حال منو نطلبیده! شاید یه دفعه هم قسمت ما شد…
مرسی از لینک، منم شما رو می لینکم.
جواب:
انشالله هرچه زودتر قسمتتون بشه!
خواهش میشه! سپاس!
6.
امحاج آقا | دسامبر 16, 2007 at 6:50 ب.ظ
به نام خدا

سلام
جوانک!
دفعه بعد تشریف فرما شدین خبر بدین
یاحق
سلام حاج آقا!
چشم حتماً!
دست علی به همراهتون!
7.
فرزند کویر | دسامبر 17, 2007 at 9:23 ق.ظ
با عرض سلام خدمت شما دوست خوبم
ضمن تشکر و قدردانی ازمحبت شما خواهشمندم لوگوی این وبلاگ را در وبلاگ خوب و زیبای خودتان قرار دهید و در قسمت نظرات اطلاع دهید.
جواب:
سلام علیکم دوست عزیز!
خواهش میشه! من هم از توجه شما سپاس!
دوست عزیز متاسفانه به دلیل حجم بالای نشان شما از قرار دادن آن در وب خود معذورم!
خواهشمند است نسخه ای سبک از نشان خود را جهت نمایش در تک رنگ ارائه فرمایید!
8.
رامن | دسامبر 17, 2007 at 11:08 ق.ظ
با درود فراوان
زيارت قبول!
خيلي بامزه بود .قسمت دوم رو هم حتما ميام مي خونم .
راستي !1 اگه تولد خودتان است از الان مبارك !!!!!!!
جواب:
با عرض سلام و تحیّات الهی!
سپاس! بامزگی از خودتونه! بازهم سپاس!
حالا تو قسمت دوم متوجه میشی! سپاس رامن عزیز!
9.
komail | دسامبر 17, 2007 at 10:25 ب.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم
غم دوست به آدرس http://www.ghamedost.blogfa.com کوچ کرد….
منتظر حضور سبزتان هستم.
یا علی
کمیل
جواب:
سلام بر کمیل عزیز!
پیوند تان اصلاح شد عزیز!
خواهم آمد!
سپاس!
10.
متعجب | دسامبر 18, 2007 at 7:52 ق.ظ
سلام ….. خیلییییییییی خوش اومدین به اون ورا:d
آشنایی با شما باعث خوشحالیه
.
.
من هم با اجازتون لینکتون کردم هم مطالبتون جالب و خوندنین هم پیوندهاتون دیدنی ( البته بدون توجه به عجب :d )
.
بازم از اونورا بیاین … به روزم
التماس دعا یا علی
جواب:
سلام علیکم!
نظر لطف شما است! سپاس!
سپاس!
با کمال میل!
محتاجیم به دعا عزیز! دست علی به همراهت!