Virtual effect

نوامبر 26, 2007

هو الستّار

ماشین جلوی سوپر مارکت ترمز می کند.جوانی با قد رعنا از خودرو پیاده می شود.با قدومی سر شار از تکبّر و چهره ای پر از شور جوانی به سمت سوپر مارکت می رود.پس از گذشت دقایقی جوانک هراسان مغازه را ترک گفته و با بیرون آمدن از سوپر مارکت قدم ها را تندتر می کند.سراسیمه خود را به خودروش می رساند…خودرو روشن میشود گر و خاکی در اثر اصطکاک حاصل از سایش چرخها با زمین به هوا بر می خیزد.

به راستی چه چیز باعث این رفتار شده است!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قتل!؟سرقت!؟ضرب وشتم!؟

جوانک به همراه دوستش از محل حادثه می گریزد.

دوست می پرسد:تو را چه شده که این چنین سراسیمه ای ؟

جوانک در جواب دوست قهقه ای مستانه میزند!

دوست بیشتر به کشف علّت ترغیب می شود.دوباره می پرسد.می گویم تو را چه شده!؟

جوان در حالی که با گرفتن دست بر روی لب و دهان مانع خروج روده ها از گلویش می شود پاسخ می دهد: وای ی ی ی ی ی ی ی پسر امروز بزرگترین سوتی زندگیمو  دادم!:D

دوست می پرسد : تو را چه شده؟ به راستی قتلی مرتکب شده ای؟

جوانک با خنده می گوید نه بابا بذار برات تعریف کنم:

رفتم تو مغازه سلام کردم .بدوون این که چیزی بگم رفتم ته مغازه دو تا چیپس بر داشتم (یه فلفلی یه ساده) .فروشنده بهت زده منو نگاه می کرد

فکر کنم تو دلش داشت می گفت عجب رویی داره ها؟چیکار می کنه ؟ یا یه چیزی شبیه این!خوب بگذریم

چیپس ها را آوردم گذاشتم جلو فروشنده دست کردم تو جیبم که حساب کنم امّا ای دل غافل( آقای تک رنگ چرا کت نپوشید؟خوب گرمم بوده نپوشیدم!؟

خوب بنده خدا پولات تو جیب کتت بود!) پول همرام نیست!به مغازه دار گفتم آقا شرمنده من پول همرام نیست .مغازه دار با یه پوز خند معنی دار(که جا داشت من اونجا برم زیر زمین !حیف که زمین دهن باز نکرد!واقعاً حیف شد!)گفت:اشکالی نداره!

منم که پاک ضایع شده بودم بدون اینکه چیزی بگم از مغازه زدم بیرون!

اینجا بود که از شدت خنده ی جوانک و دوستش ماشین به حالت انفجار در آمد!

قصه ما به سر رسید جوانک به چیپسش نرسید!

دل نوشت:

عنوان مطلب چه ربطی به نوشته داره؟هان!؟

آخه میدونین ماجرا از چه قرار بود؟نه خوب نمی دونین!اشکال نداره من براتون تعریف می کنم.

در منزل نشسته بودیم یک هو دلمان برای یار قدیمی تنگ رفت!گفتیم چیکار کنیم !؟خوب معلومه چیکار کنی برو بهش سر بزن!باشه!

رفتیم از خونه کشیدیمش بیرون بوسیدیمش سوار ماشینش کردیم تا بریم یه دوری بزنیم (فکر بد نکنید دوستم پسره!ولی به شدّت دوسش دارم!) خوب حالا Virtul effect شروع میشه:

شام خوردی رفیق؟

_آره خوردم!

آهان گفتم اگه نخوردی شام بریم بیرون مهمون من!؟خوب…بیا ببرمت کافی شاپ؟

_ه ه ه نه بابا از من و تو دیگه گذشته!

خوب بعدشم که اون افکت سوپر مارکتی رو گذاشتم این شد که عنوان پست اینجوری شد!

Entry Filed under: داستان, دل نوشت. .

13 Comments Add your own

  • 1. delzadeh  |  نوامبر 27, 2007 at 8:38 ق.ظ

    ظاهرا:
    1- شمافیلم پلیسی زیاددیده اید.
    2-واقعیتی رانقل کرده اید که درآن فقط کافی است جای چیپس وسوپرمارکت و…. کلمات دیگری بگذاریم.

    پاسخ
  • 2. رامن  |  نوامبر 27, 2007 at 10:20 ق.ظ

    با درووووووووود فراوااااااااااااااااااااان

    منم شما را نيز مي ستايم !!!!!
    خدا ميدونه ادم وقتي از مدرسه مياد يك پيام مهرباني و خوبي مي بينه چقدر خوش حال ميشه. خيلي از شما ممنونم.

    چقدر اسم وبتان قشنگ است. خيلي !!
    خيلي از وبتان خوشم امد. هميشه ميام. اگر اجازه بدهيد شما را به رنگين كمان پيوندهام پيوند مي زنم.

    راستي اين ماجرا واقعي بود ؟

    پاسخ
  • 3. Keshvary  |  نوامبر 27, 2007 at 7:14 ب.ظ

    ممنون حتما با افتخار تمام …

    پاسخ
  • 4. حسین  |  نوامبر 27, 2007 at 8:01 ب.ظ

    آقا دمت گرم خیلی باهالی

    پاسخ
  • 5. تک رنگ  |  نوامبر 27, 2007 at 8:08 ب.ظ

    سلام بر دل زاده عزیز
    1-بر ما منت گذاشته اید و به سرای خویش پای نهاده اید!قدومتان بر دیدگانمان جای دارد!
    2-اتفاقاً من به هیچ وجه اهل فیلم وسریال پلیسی نیستم یعنی کلاً زیاد اهل فیلم و سریال نیستم!
    3-منظورتون واضح نیست میشه … بگین مثلاً چه کلماتی میشه جایگزین کرد؟
    4-سپاس

    پاسخ
  • 6. حسین  |  نوامبر 27, 2007 at 8:09 ب.ظ

    چه خوب است که آدم در این دوره زمونه به فکر رفیقش بییفته و بره بهش سر بزنه اونم تو این بی بنزینی !

    پاسخ
  • 7. تک رنگ  |  نوامبر 27, 2007 at 8:12 ب.ظ

    با اهداء سلام و تحیّات الهی خدمت دوست و استاد عزیز رامن!
    سپاس!
    خواهش میکنم عزیز وظیفه بود !
    نظر لطفته !
    خواهش می کنم باعث افتخاره! لطف میکنی!
    در مورد داستان هم ، بله واقعی بود ماجرایی بود که برای خودم اتفاق افتاده بود!
    و ممکنه واسه هر کسی تو زندگی پیش بیاد!
    به امید دیدار!

    پاسخ
  • 8. تک رنگ  |  نوامبر 27, 2007 at 8:20 ب.ظ

    سلام آقا حسین گل!
    1-تصوّر می کنم واژه«باهال» با «ح» زیباتر به نظر میرسد !؟ توجه داشته باشید: «باحال»!
    2-آخه این رفیق ما بیشتر از 2-3 لیتر بنزین واسه ما ارزش داشت!
    3-سپاس!

    پاسخ
  • 9. تک رنگ  |  نوامبر 27, 2007 at 8:23 ب.ظ

    سلام بر کشوری عزیز!
    از لطفتان سپاس!

    پاسخ
  • 10. webkhan  |  نوامبر 28, 2007 at 5:39 ق.ظ

    آمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــن ……. :-)

    پاسخ
  • 11. jigar  |  دسامبر 2, 2007 at 11:34 ق.ظ

    چی بگم………………..

    پاسخ
  • 12. جی اس ام  |  دسامبر 18, 2007 at 8:39 ق.ظ

    منتظر نظرم باش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟

    پاسخ
  • 13. jahfer  |  ژانویه 9, 2008 at 10:55 ق.ظ

    hello
    add mobile gsm to your links
    thanks

    پاسخ

Leave a Comment

hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


درباره

خودم: طرفدار یک رنگی! علاقه مند به هنر! خیلی!
وبلاگم: تک رنگ آمده تا بمونه!با مطالب متنوّع و دل نوشت ها و طرح هایی که ممکنه بعضی هاش برای بعضی ها دلنشین باشه! پس با یک رنگی تمام با تکرنگ همراه باشید! مخاطب های تک رنگ برام مهمّ و محترمند! راستی من از علامت ! خیلی خوشم میاد!
نکته مهم: ضمناً قراره تو زندگیم مستلزم باری به هر جهت نباشم! یعنی برای لحظه لحظه زندگیم برنامه داشته باشم! آخه تو فقط یک بار زندگی می کنی! پس در همین راستا وبلاگ فقط روزهای چهارشنبه به روز میشه!

ارتباط زنده

تکرنگ در خبرخوان شما!

نشان تک رنگ

عکس هفته

نوشته‌های تازه

آخرین نظرات

محبوبه در آرزوهای خُره ای (گیگی) تک…
رامن در آرزوهای خُره ای (گیگی) تک…
محسن در آرزوهای خُره ای (گیگی) تک…
سید محمد مطهر در آرزوهای خُره ای (گیگی) تک…
نوشین در زبان فارسی زبان مظلوم!

بیشترین کلیک شده‌ها

برترین مطالب

نشان یاران

جعبه ابزار

حاکم بزرگ

دوستان ورد پرسی

دوستان دیگر

تعداد بازدیدها